... باز باران
اجتماعی, فرهنگ و هنر
سلام ... سلام بر حسین(ع) سلام بر اصحاب حسین(ع) سلام بر دوستداران حسین(ع)... سلام بر یار حسین(ع) که در محرمش به سوی او و معبودش شتافت... سلام بر دوستدار حسین(ع) که بی عدالتی و ظلم را تاب نیاورد و به دیار باقی رفت... سلام بر آیت الله منتظری و خداحافظ. ... تجمع در مقابل بیت آیت الله صانعی پیام تسلیت آیت الله العظمی سیستانی مزار آیت الله منتظری در حرم مطهر حضرت معصومه(س) امام حسین(ع): " لاتكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا " بنده ديگران مباش چرا كهخداوند تو را آزاد آفريده است. طرح: علی وزیریان سالها قبل که شور جوانی بود و حس شاعری و شعر خوانی و ... عاشقانه ها از پشت تلفن همـگانــی ... ! کــار هـای " نــزار قبـانـی " شـاعـر بــزرگ و ستـرگ سـوری / لبنـانی خیلـی بـه دلــم می نشست ... و هنوز نیز ! تکنیک نقب زدن از معشوقه (زنش بلقیس که در انفجار سفارت سوریه در لبنان در سال ۱۹۸۲ شهید شد) به آرمان ( فلسطین) و از آرمان به معشوقه که برایم بسیار جذاب بود و هست ، رو ازش یاد گرفتم . و حالا سر پیری و ... ! اگه لطف باز باران گرامی شامل حالم ـ با اصرار ـ نمی شد ! هرگز این کارم رو آفتابی نمی کردم ... . علیرضا جنیدی آسمان بی عبور عشق سلام این چند سطر پایین از خطبه پیامبر (ص) در روز غدیر خم، می دونم یه قدری دیر شده ولی دلم نیومد نذارمش اینجا... ...گواهی میدهم اوست که هستی در برابر قدرتش فروتن و در مقابل هیبتش سر افکنده و تسلیم است. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگیر کند که هر یک شتابان در جستجوی یکدیگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگویان و نابود کننده شیاطین پست و پلید... الهی، نگاهمان کن که سخت محتاجیم... سال ها پیش از این ، فرشته ی من بند بر دست و مهر بر لب داشت در نگاه غمین دردآمیز گله ها از سیاهی شب داشت سال ها پیش از این ، فرشته ی من بود نالان میان پنجه ی دیو پیکرش نیلگون ز داغ و درفش چهره اش خسته از شکنجه ی دیو دیو ، بی رحم و خشمگین ،او را نیزه در سینه و گلو کرده مشتی از خون او به لب برده پوزه ی خود در آن فرو کرده زوزه از سرخوشی برآورده که درین خون ، چه نشئه ی مستی ست وه ، که این خون گرم و سرخ ، مرا راحت جان و مایه ی هستی ست زان ستم های سخت طاقت سوز خون آزادگان به جوش آمد ملتی کینه جوی و خشم آلود تیغ بگرفت و در خروش آمد مردمی ، بند صبر بگسسته صف کشیدند پیش دشمن خویش تا سر اهرمن به خاک افتد ای بسا سر جدا شد از تن خویش نوجوان جان سپرد ومادر او جامه ی صبر خویش چاک نکرد پدرش اشک غم ز دیده نریخت بر سر از درد و رنج خاک نکرد همسرش چهره را به پنجه نخست ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست زانکه دانسته بود کاین همه رنج پی آزادی فرشته ی اوست اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو ناله از فرط ضعف بر نکشد لیک زنهار ! ای جوانمردان که دگر دیو تازه سر نکشد " سیمین بهبهانی" زن پشت میز چوبی چهار گوش کوچیکی که رنگ روی پریده اش خبر از کهنگیش می داد ، نشسته بود . سالها بود که به اون کافه می رفت و پشت همون میز می نشست . بیشتر وقتها تنها بود ؛ ولی نه، یه چند وقتی که یادم نیست چقدر بود ، یه مرد میومد کنارش ... اون شب مثل همیشه نبود ، بی سر و صدا اومد و پشت همون میز نشست . مثل همیشه سیگارش رو از تو کیفش درآورد و بدون اینکه روشنش کنه گذاشت کوشه لبش ... کبودی لبش پشت ماتیک قرمز براق قایم شده بود ، چقدر اون شب زیباتر بود ... منتظر کسی بود ، شاید همون مرد ... مرد وارد کافه شد ، رفت پشت همون میز چوبی چهار گوش کوچیکی که زن نشسته بود . زن سیگارش رو روشن کرد ... مرد پشت دود سیگار زن گم شد ... ... وقتی دستامو لای موهای مشکیت که رگه های سفید مثل باریکه های آب صاف و بی موج لابه لاش خزیده می کشم ، انگار دیگه روی زمین نیستم ، پر می کشم ، میرم اون بالا بالاها ... می دونستی موهای مشکیت عاشق ترم می کنه ... ... چقدر دلش می خواست دستاشو روی موهای مرد بکشه ، همیشه دستاش بوی موهای اونو می داد ... ... دستاشو به صورتش نزدیک کرد ، بوی سیگار می داد .... انديشيدن ، خواندن ، نوشتن ، پرستيدن ، ارادت ورزيدن ، عصيان کردن ، تنها بودن ، رنج کشيدن ، ايثار کردن ،قرباني کردن ، گريختن ، صبر کردن ، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه) ، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن) ، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن(ملامتيه) ، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن ، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن ، مهاجرت کردن ، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن ، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن ، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن ، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن ، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن ، با آقاي دکتر... دست دادن ، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن ، به آواز عبدالوهاب شهيدي ، اديت پياف ، بيکو ، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن ، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن ، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن ، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر.... همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو ، يعني آنارشيست ، بحث علمي کردن ، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن ، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري ، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس ، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن ، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن ، به ماسينيون عشق ورزيدن ، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن ، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن ، بي نياز بودن ، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن ، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن ، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن ، محشور بودن ، هرگز تسليم روزمرگي نشدن ، هرگز کارمند دولت نشدن ، ناظم نبودن ، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن ، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن،از تاريخ علي،از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن ، از شاعران مولوي ، از عارفان عين القضات و حلاج ، از شهرها پاريس ، از جنگل ها بولوني ،از ساختمان ها معبد ، از صداها اذان ، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين ، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن ، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام صبح که از خواب بیدار شدم یه حال دیگه داشتم ، امروز باید از "شهر نور" دل می کندم... امروز باید برای آخرین بار به دیدنش می رفتم... انگار سالها بود اونجا بودم ، دلم نمی خواست دل بکنم... سخته لحظۀ وداع با کسی که اینقدر از نزدیک حسش کردی... وداع با مسجد النبی ، وداع با بقیع ، وداع با فاطمه(س) که تو همۀ لحظه ها حضورش رو احساس می کنی... لحظۀ سخت ولی باشکوهی وداع با محمد(ص) و رفتن به سوی معبود... " لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا شریک لک لبیک ، ان الحمد و نعمه لک و الملک ، لا شریک لک لبیک... " خدای من ، معبود من ، نگاهم کن ، و آرزوی "دیدار دوباره" رو برآورده کن... خدای من ، معبود من ، این بار سبک بال و سبک بار میام... خواهرم...! برادرم ... ! گریه نکن! در خانهات درختی خواهد روئید ... . درختهائی در شهرَت و بسیار درختان در سرزمینت. باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی " سحر را ندیدی؟ " سلام ببخشید که خیلی کم می نویسم و بیشتر کپی می کنم!!! اینکه کار دارم و وقت ندارم هم بهانست... تـو وبلاگ یکی از دوستـان مجــازی(وطــن) خونـدم که یکـی دیگـه از دوستـان مجـازی ایشــون گفتـه" 7 خواسته ای که از خدا داریم" رو لیست کنیم. من هم خوشم اومد و یه لبیک بزرگ به این حرکت انقلابی گفتم!!! حالا این من و این 7 خواسته ای که از خدای مهربونم دارم: 1- سلامتی، سربلندی و خوشبختی اونایی که دوستشون دارم شامل: پدر، مادر، خواهران، داماد و دوستان عزیزی که باورتون نمیشه چقدر برام عزیزن... 2- آزادی، آبادی و سربلندی وطن عزیزم ایران 3- رهایی تمام بی گناهان از بند 4- شفای عاجل همه بیماران 5- غنی شدن همه فقیران(مادی و معنوی) 6- برآورده شدن آرزوی آرزومندان 7- خوشبختی خودم... " آمین یا رب العالمین..." 






![]()

![]()
آستان بی ظهور نور
آستین سرکش غرور
...بی تو , خانه : سرد , گیج و کور
چارسوی این اتاق بی نقاب را ...
چشم های تو به بند می کشد!
صورت پر از غبار آب را ...
گرد و خاک قلبم ... _ این شکستنی ترین حباب را
دست های تو تمییز می کند !
سالیان زخم خورده از چماق و خنجر و کتاب را ...
عزیز می کند . !!!
از میان کوچه باغ انتظار
دست های تو , به ابر میرسد ...
آسمان بی ترانه ی بهار را
چشم های تو ! _ این همیشه جاری طلوع من
سر به راه می کند ! .
گاه از میان حادثه ... گاه با ... گاه بی ...
حرص و حوصله ...! به من نگاه می کند ...
چشم های تو ... .![]()
اوست سلطان سلاطین و مالک همه ملکها و گرداننده افلاک و فرمانروای مهر و ماه که هر یک تا زمانی مقدّر در کار گردشند. ![]()
![]()
![]()
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348." دکتر علی شریعتی "![]()


![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




